امیر علی جوادیامیر علی جوادی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

سرباز آقا

مثل یک رویا!

1393/1/28 9:50
نویسنده : مامان مریم
249 بازدید
اشتراک گذاری

 بی صبرانه منتظر نشسته بودیم. هنوز تا نوبت من برسد چند نفری مانده بود! دکتر دقت زیادی داشت و برای هرکس مدت طولانی وقت میگذاشت.

بالاخره نوبت ما شد و وارد شدیم.

دکتر اول تمام اطلاعات را وارد کرد و بعد از چند دقیقه نمایشگر را سمت ما چرخاند و شروع کرد به توضیح دادن:

از کله ش شروع کرد: این جمجمع شه ... این مغزشه ... این ... دندوناشه(البته داخل لثه) ... این ستون فقرات ...

بعد رسید به قلب کوچولوش که تند و تند وسط سینه ش میزد، مثل باباش! ...

روز دوم تولد

... و اندام داخلی شکم و دستو پاها ی کوچولوش... کف پای راستش سمت ما بود و انگشتهاشو با فاصله و باز نگه داشته بود! 

آخر سر هم موس رو برد سمت صورتش تا برای اولین بار ببینیمش! چشمهاش بسته بود و همون لحظه سرش رو سمت راست حرکت داد و دهانش رو انگار که چیزی بخورد باز و بسته کرد.

به محمد نگاه کردم... داشت میخندید ، مثل من!

اینها را گفت تا باز هم بیشتر و بیشتر شکر کنیم خدارا، به خاطر سلامتی اش.

دوم شهریور بود، سال نود و دو.

گفته بودن 10 تا 15 مهر اما 21 روز بعدش رخ داد!  حادثه ای که تکرارش در ذهنم شوری دوباره میبخشدم.

احساس کردم کسی (یا فرشته ای) ، چیزی در آغوشم گذاشت. انسانی کوچک، پاک و بی آلایش. چیزی شبیه خودم و او که سه سالی میشد نیمه مکمل زندگی ام شده بود. چیزی که پاکتر از آن در دنیا سراغ نداشتم. کوچولو، ناز، آرام و دوست داشتنی.

با اندامی نحیف و قامتی 51 سانتی متری که روی دستهایم فقط 3 کیلو و 50 گرم سنگینی داشت.

سبک شده بودم! مثل پارچه های حریر روی دست باد!

مادر شده بودم ...  

مادرم را آنجا جور دیگری  دیدم!

و خدا را هم.

... عاشقانه تر.

من و او و این ... حالا گرم تر ... یک خانواده واقعی شده بودیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

هستی مامی
17 خرداد 93 11:02
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سرباز آقا می باشد