مثل یک رویا!
بی صبرانه منتظر نشسته بودیم. هنوز تا نوبت من برسد چند نفری مانده بود! دکتر دقت زیادی داشت و برای هرکس مدت طولانی وقت میگذاشت.
بالاخره نوبت ما شد و وارد شدیم.
دکتر اول تمام اطلاعات را وارد کرد و بعد از چند دقیقه نمایشگر را سمت ما چرخاند و شروع کرد به توضیح دادن:
از کله ش شروع کرد: این جمجمع شه ... این مغزشه ... این ... دندوناشه(البته داخل لثه) ... این ستون فقرات ...
بعد رسید به قلب کوچولوش که تند و تند وسط سینه ش میزد، مثل باباش! ...

... و اندام داخلی شکم و دستو پاها ی کوچولوش... کف پای راستش سمت ما بود و انگشتهاشو با فاصله و باز نگه داشته بود!
آخر سر هم موس رو برد سمت صورتش تا برای اولین بار ببینیمش! چشمهاش بسته بود و همون لحظه سرش رو سمت راست حرکت داد و دهانش رو انگار که چیزی بخورد باز و بسته کرد.
به محمد نگاه کردم... داشت میخندید ، مثل من!
اینها را گفت تا باز هم بیشتر و بیشتر شکر کنیم خدارا، به خاطر سلامتی اش.
دوم شهریور بود، سال نود و دو.
گفته بودن 10 تا 15 مهر اما 21 روز بعدش رخ داد! حادثه ای که تکرارش در ذهنم شوری دوباره میبخشدم.
احساس کردم کسی (یا فرشته ای) ، چیزی در آغوشم گذاشت. انسانی کوچک، پاک و بی آلایش. چیزی شبیه خودم و او که سه سالی میشد نیمه مکمل زندگی ام شده بود. چیزی که پاکتر از آن در دنیا سراغ نداشتم. کوچولو، ناز، آرام و دوست داشتنی.
با اندامی نحیف و قامتی 51 سانتی متری که روی دستهایم فقط 3 کیلو و 50 گرم سنگینی داشت.
سبک شده بودم! مثل پارچه های حریر روی دست باد!
مادر شده بودم ...
مادرم را آنجا جور دیگری دیدم!
و خدا را هم.
... عاشقانه تر.
من و او و این ... حالا گرم تر ... یک خانواده واقعی شده بودیم.


مثل یک رویا!
